حكيم ابوالقاسم فردوسى
1243
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همان نامهء قيصر او را سپرد * سخنهاى قيصر برو بر شمرد چو خسرو بديد آن دلش تنگ شد * رخانش ز انديشه بىرنگ شد چنين داد پاسخ كه گر زين سخن * كه پيش آمد از روزگار كهن همى بر دل اين ياد بايد گرفت * همه رنجها باد بايد گرفت گرفتيم و گشتيم زين مرز باز * شما را مبادا بايران نياز نگه كن كنون تا نياكان ما * گزيده جهاندار و پاكان ما به بيداد كردند جنگ ار بداد * نگر تا ز پيران كه دارد به ياد سزد گر بپرسيد ز داناى روم * كه اين بد ز زاغ آمدست ار ز بوم كه هر كس كه در رزم شد سرفراز * همى ز آفريننده شد بىنياز نياكان ما نامداران بدند * بگيتى درون كامگاران بدند نبرداشتند از كسى سركشى * بلندى و تندى و بىدانشى كنون اين سخنها نيارد بها * كه باشد سر اندر دم اژدها يكى سوى قيصر بر از من درود * بگويش كه گفتار بىتار و پود بزرگان نيارند پيش خرد * بفرجام هم نيك و بد بگذرد ازين پس نه آرام جويم نه خواب * مگر بركشم دامن از تيره آب چو رومى نيابيم فريادرس * بنزديك خاقان فرستيم كس سخن هرچ گفتم همه خيره شد * كه آب روان از بنه تيره شد فرستادگانم چو آيند باز * بدين شارستان در نمانم دراز بايرانيان گفت فرمان كنيد * دل خويش را زين سخن مشكنيد كه يزدان پيروزگر يار ماست * جوانمردى و مردمى كار ماست گرفت اين سخن بر دل خويش خوار * فرستاد نامه بدست تخوار برين گونه بر نامهيى بر نوشت * ز هر گونهيى اندرو خوب و زشت بيامد ز نزديك خسرو سوار * چنين تا در قيصر نامدار [ پيش بينى مرد اخترشناس به قيصر ] چو قيصر نگه كرد و نامه بخواند * ز هر گونه انديشه بر دل براند از ان پس بدستور پر مايه گفت * كه اين راز را باز خواه از نهفت نگه كن كه خسرو بدين كارزار * شود شاد اگر پيچد از روزگار گر ايدونك گويى كه پيروز نيست * از ان پس ورا نيز نوروز نيست بمانيم تا سوى خاقان شود * چو بيمار شد نزد درمان شود ور ايدونك پيروزگر باشد اوى * بشاهى بسان پدر باشد اوى همان به كز ايدر شود با سپاه * مگر كينه در دل ندارد نگاه چو بشنيد دستور دانا سخن * بفرمود تا زيجهاى كهن ببردند مردان اختر شناس * سخن راند تا ماند از شب سه پاس سرانجام مرد ستاره شمر * بقيصر چنين گفت كاى تاجور نگه كردم اين زيجهاى كهن * كز اختر فلاطون فگندست بن نه بس دير شاهى بخسرو رسد * ز شاهنشهى گردش نو رسد برين گونه تا سال بر سى و هشت * برو گرد تيره نيارد گذشت